پگاه حوزه
(١)
ضرورت مديريت شادي و هيجان -
١ ص
(٢)
بقا و زوال امپراتوري ايالات متحده -
٢ ص
(٣)
تهاجم امريكا به عراق و افغانستان - ابوالفضلی حسین
٣ ص
(٤)
طالبان و هلال بنيادگرايي - کاظمی جمال
٤ ص
(٥)
مطالبات و آسيبهاي جنبش دانشجويي - مقیمی غلامحسین
٥ ص
(٦)
نقد روايت ايدئولوژيك از جهاني شدن(2) -
٦ ص
(٧)
نقش روشنفكران ايراني در فرآيند توسعه و نوسازي -
٧ ص
(٨)
رهيافتهايي در اجتهاد و نوگرايي - بهزادیان مهدی
٨ ص
(٩)
مطالعات تطبيقي در پژوهشهاي ديني ضروري است -
٩ ص
(١٠)
افت تحصيلي، توهم يا واقعيت؟! -
١٠ ص
(١١)
نگاهي دوباره به پديدهي فرار مغزها از حوزه -
١١ ص
(١٢)
گفتمان نظري پست مدرنيسم در ايران - درجزی فریبرز
١٢ ص
(١٣)
فيلسوفان تجربهگرا و انديشهي دموكراسي - پارسانیا حمید رضا
١٣ ص
(١٤)
اقتضاها و امتناعهاي ساختاري ـ ذهني آزادي سياسي - شفیعی محمود
١٤ ص
(١٥)
پيشگامان اصلاح ديني و دموكراسي - میراحمدی منصور
١٥ ص
(١٦)
نگرش كاركردگرايانه به زبان - کرمی پور الله کرم
١٦ ص
(١٧)
پيوند آسمان و زمين - احمدی امیر
١٧ ص
(١٨)
پنجمين همايش همانديشي دين از نگاه سينما
١٨ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - گفتمان نظري پست مدرنيسم در ايران - درجزی فریبرز

گفتمان نظري پست مدرنيسم در ايران
درجزی فریبرز

در عصر گذر از مدرنيته و ورود به پست‌مدرنيسم، هرگونه دفاعي از مدرنيته ـ و لو انتقادي ـ در حكم خلاف جهت آب شنا كردن است. در عين حال نقد هوشمندانه‌ي پروژه‌ي ناتمام تجدد براي جامعه‌ي در حال گذري؛ چون ايران (البته در حال گذر از سنت به مدرنيته و نه از مدرنيته به پست مدرنيته) ضرورتي اجتناب‌ناپذير است كه به بسط آن در سطح اروپا؛ يعني بررسي بروز زمينه‌هاي پسامدرنيسم مي‌انجامد. يكي از سرفصل‌هاي مورد توجه متفكران پست مدرن، تاملات آن‌ها درباره‌ي وضعيت علم در جوامع مدرن است، به طوري كه خيلي از آنها وضعيت پست مدرن را «تحول دانش» گزارش داده‌اند.١
در ابتدايي‌ترين تعبير، مي‌توان «مدرنيته» را به عنوان يك «صورت‌بندي نظري» يا رفرماسيون دانست، اما «پست مدرنيته» يك صورت‌بندي نيست، بلكه مي‌توان آن را يك «گفتمان نظري» عنوان نمود. در مدرنيسم بستري است كه در درونش يك سري تغيير و تحولات سياسي، اجتماعي و اقتصادي وجود دارد كه در مراحل و فرازهاي مختلف تاريخي رخ داده است. اين صورت بندي كه در واقع بسترساز تحولات مذكور است، خود مبتني بر مراحل مشخصي مي‌باشد و اين مراحل معين را بايد ستون‌هايي دانست كه بناي صورت بندي مدرنيته روي آنها استوار است. اين ستون‌ها و اركان، چهار فراز مهم تاريخي اجتماعي غرب است كه عبارتند از: ١. رنسانس، يا عصر نوزايي در سده‌ي چهارم ميلادي؛ ٢. رفرماسيون، يا عصر اصلاح ديني؛ ٣. روشنفكري، يا عصر خرد و عقلانيت؛ ٤. انقلاب صنعتي و دست‌آوردهاي علمي و فن‌آوري‌هاي آن. به عبارتي نمي‌توان مدرنيته را به يك دوره‌ي زماني خاص محدود نمود، چرا كه با كاركردهاي جامعه شناختي مدرنيسم مغايرت پيدا خواهد كرد؛ يعني نبايد صرفا آن را ادامه‌ي پروژه‌ي ناتمام روشنگري، يا يك پروسه، يا جريان قرن هيجدهمي، يا قرن نوزدهمي دانست. لذا آغاز مدرنيته مقارن با آغاز رنسانس در قرن چهاردهم ميلادي است.
اصولاً مفهوم «مدرن» مختص عصر بخصوصي نيست، بلكه هم به تعبير «ليوتار» و هم به تعبير «هابرماس» (يعني دو فردي كه از دو ديدگاه مختلف به قضيه مي‌نگرند) يك مفهوم بسيار قديمي و طولاني است. «ليوتار» صراحتا به اين مطلب اشاره كرده مي‌گويد: «مردم در گذشته‌هاي دور هم عادت داشتند كه خود را مدرن بنامند»٢. «هابرماس» نيز در همين رابطه مي‌گويد: (مفهوم «مدرن» مختص ما، يا يكي دو سده‌ي قبل نيست، بلكه انسان‌ها حتي در قرن هشتم، يا در دوران «شارل كبير» در قرن دوازدهم نيز خود را مدرن مي‌دانستند.) پرواضح است كه با گذشت زمان، صورت بندي مدرنيته كامل‌تر شده و با رسيدن به قرن بيستم در واقع به اوج خود مي‌رسد.
بسياري از شارحان؛ هم چون «چالز جنكز» و «ايهاب حسن» پست مدرنيسم را به عنوان گسست، يا انقطاع از مدرنيسم نمي‌دانند، بلكه به آن به عنوان مفهوم «مدرنيسم متاخر» اعتقاد دارند. لذا «ليوتار» در اين زمينه مي‌گويد: «هر چيزي براي اين كه مدرن باشد بايد ابتدا پست‌مدرن باشد تا بعد بتواند واجد ويژگي‌هاي لازم براي مدرن بودن باشد». اينان معتقدند كه پست‌مدرن ادامه‌ي منطقي مدرنيته است، اما در عين حال راه‌كارهايي در درون خود دارد كه به طور ماهوي بر ضد مدرنيته‌اند. بنابراين در تعريف اين گروه از پست‌مدرنيست‌ها، «پست مدرن» پارادوكسي وجود دارد. تناقضي كه از يك سو بيانگر نوعي استمرار، تداوم و تكميل پروسه‌ي ناتمام مدرنيته است و از سوي ديگر در درون خود ـ به طور ذاتي ـ واجد عناصر ضد مدرن و ضد مدرنيته مي‌باشد و اين مساله نقطه‌ي چالش برانگيزي است كه در تعاريف ارايه شده‌ي آن‌ها درباره‌ي پست‌مدرنيسم به چشم مي‌خورد.
دسته‌ي ديگر از پست مدرنيست‌ها ـ به طور مطلق ـ آن را گسست از مدرنيته مي‌دانند كه بزرگترين آنان «نيچه» مي‌باشد. تا آنجا كه عصر حاضر را عصر «پسانيچه» نام نهاده‌اند.٣ پروژه‌ي مدرنيته با داشتن پشتوانه‌هاي عظيم فكري‌اي؛ چون «كانت» و «هگل» در نقادي‌هاي نيچه توان خود را از كف داده و نقادي نيچه برتمامي زواياي مدرنيته؛ مانند فلسفه‌ي مدرن، اخلاق مدرن، سياست مدرن و نهايتا انساني كه محصول اين‌ها است؛ يعني انسان مدرن، فرود آمد. نيچه حتي پا را فراتر از اينها گذاشت و دو سده‌ي آينده را سده‌هاي «هيچ‌انگاري» ناميد. از اين رو تمامي تئوريسين‌هاي پسامدرنيسم؛ امثال «فوكو» و «ليوتار» بر سهم چشمگير تفكر نيچه در شكل‌گيري افكارشان اذعان داشته‌اند. و به گفته‌ي آنها نيچه در آستانه‌ي پست‌مدرنيسم جاي داشته و بي‌رقيب است.٤ درواقع نيچه راديكال‌ترين نقاد مدرنيته محسوب مي‌شود، به طوري كه جهان غرب چنين انفجاري را كمتر در جولانگاه فكر و در حوزه‌ي انديشه به خودديده است. البته بعدها انتقاداتي بر نقد نيچه نسبت به مدرنيسم وارد شد كه عمدتا از جانب طرفداران مدرنيته بود، اما قوي‌ترين نقد از آنِ فيلسوفي به نام «مارتين هايدگر» است كه خود يكي از ناقدان تيزبين مدرنيته و انديشمندي جريان‌ساز بود. جالب اين كه نقد هايدگر نسبت به نيچه به خاطر ناتواني وي در گريز از مدرنيته لحني شماتت‌بار دارد، لذا نقدي به سوي مدرنيته نيست. به عقيده‌ي هايدگر نيچه علي‌رغم مخالفتش با مدرنيته به دام آن خواهد افتاد. درواقع نيچه آخرين فيلسوف مدرن و نخستين فيلسوف پست‌مدرن است. به عبارت ديگر، نيچه آغازي بر يك پايان است (پايان مدرنيسم).
مارتين هايدگر خود از طلايه‌داران پست‌مدرنيسم است. مساله‌ي اصلي در انديشه‌ي هايدگر «هستي» است، و لذا علم و تكنولوژي، محصول همين نگاه عيني به جهان مي‌باشد. حال آن‌كه در مدرنيته پديده‌اي به «اومانيسم» موجود بود كه نوعي بازگشت به انسان‌گرايي و انسان‌مركزي است. با مطرح شدن اومانيسم در دوره‌ي رنسانس، ما شاهد نوعي چالش در برابر انديشه‌هاي مسيحيت، مبني بر حاشيه راندن هستيم. يعني يكي از اصول مدرنيته در رابطه با ركن اول رنسانس، بازگشت به محورهاي كافركيشانه‌ي «هلنيستي» دوران يونان و روم باستان پيش از مسيحيت است.٥ در سال ١٩٧٠ در فرانسه و بخشي از اروپا و امريكا، موجي از اعتراضات عليه نظام آموزشي به راه افتاد و در سايه‌ي آن، ترديد نسبت به انسان‌گرايي و ذهنيت‌گرايي به طور جدي مطرح شد٦ كه خود به عنوان دو عنصر اصلي مدرنيته به‌حساب مي‌آمدند. چون جايگاه عقلانيت در مدرنيته مشخص است (ذهنيت‌گرايي) لذا مي‌توان به مدد انواع روش‌هاي شناخت، بازنماهايي از حقيقت ارايه داد كه در عين حال با يك‌ديگر متفاوت هم باشند. به‌علاوه «علم» نيز به عنوان اساسي‌ترين ابزار و منبع شناخت حايز اهميت است، اما پست‌مدرنيته چالشي بر نفي تمام اين اوضاع مي‌باشد. در پسامدرنيسم چيزي به نام حقيقت مطلق و حقيقت واحد وجود ندارد، لذا امكان نيل به شناخت حقيقت نيز نفي مي‌شود. علاوه بر اين كه در پست‌مدرن جايگاه عقل و عقلانيت مورد ترديد و انكار جدي بوده و هرگونه شناخت و بينش مبتني بر تعقل، فريب و سرابي بيش نيست. وانگهي در پست‌مدرنيسم با مفهوم «بحران بازنمايي» هم سروكار داريم. البته نفي حقيقت از منظر پست‌مدرن ـ به طور مطلق ـ به منزله‌ي نفيِ ماهيت وجودي آن نيست، بلكه حقيقت واحد، انحصار و مطلق را قبول ندارد. در عوض بر حقايق متكثر، چندگانه، نسبي و همگاني تاكيد دارد. به همان تعداد كه حقايق وجود دارند، راه‌هاي متعددي نيز براي شناخت آنها وجود دارد و اينها در اختيار و انحصار هيچ فرد، يا گروهي نيست.
پست‌مدرنيست‌ها حقيقت مطلق را «روايت كلان» و «فراروايت» مي‌دانند و با توجه به عقيده‌ي ليوتار مبني بر اين كه «وضعيت پست‌مدرن وضعيت بي‌اعتمادي و ناباوري به هرگونه روايت كلان» مي‌باشد، لذا به مقوله‌ي حقيقت مطلق به چشم ترديد مي‌نگرند و به نفي آن مي‌پردازند. اينجاست كه ديدگاه «پلوراليستي»، يا «كثرت‌گرا» نمود پيدا مي‌كند و تكثر انواع گفتمان‌ها و تجربه‌ها را تصديق مي‌نمايد. به‌علاوه كثرت اخلاقيات را به عنوان اموري بومي كه طبيعتا كثرت و متنوع هستند تاييد مي‌كند و به تنوع اختلاف عمل صحه مي‌گذارد. هم‌چنين معتقد است كه هيچ نظريه‌اي نمي‌تواند بر اين تنوعات و تكثرات غالب آيد. در يك جمع‌بندي كلي مي‌توان گفت: مدرنيته كه خود با انتقاد از سنت آغاز شد، با چالشي پسامدرن روبرو گشت. پسامدرن نمايانگر اين است كه مدرنيته در گفتمان، همان افكار سنتي را تكرار كرده و اينك خود به يك دُگم تبديل شده است. پست مدرنيسم نشانه‌ي بحران در ماهيت مدرنيته مي‌باشد، لذا پاسخ به بحراني به نام مدرنيته است.

پي‌نوشت‌ها:
١. ليوتار (وضعيت پست‌مدرن) ترجمه‌ي حسينعلي نوروزي، نشر گام‌نو.
٢. همان.
٣. برندا ماگنوس ـ نيچه ـ كمبريج، سال ١٩٩٦، ص ١.
٤. عباس كاكاوند، مقاله‌ي «زمينه‌هاي پسامدرنيسم» روزنامه‌ي رسالت بهمن سال ١٣٧٩.
٥. «حسينعلي نوروزي» مصاحبه با روزنامه‌ي «صداي عدالت» شنبه ١٥ خرداد ١٣٨٠.
٦. عباس كاكاوند، مقاله‌ي «زمينه‌هاي پسامدرنيسم» روزنامه‌ي رسالت، بهمن سال ١٣٧٩.